آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

مسابقه والیبال مامانی(17بهمن90)

              آویسا گلی! مامان دیروز مسابقه والیبال به مناسبت دهه فجر داشت و دیروز به همراه دوستانش(سمانه جون(مامان صدف)،راحله جون(خاله رویا)، فریده جون(خاله فریده)، پگاه جون(پگاه خاله)، ثوری جون، شهلاجون،نیلوفر جون(خاله نیلو ،سرپرست محترم) ) کولاک کرد. اسم تیم ما شوکا بود و ما اول شدیم. امیدوارم توهم بزرگ شی و اگر دوست داشتی راه افتخار مامانی رو ادامه بدی.البته جا داره از خاله نرگس به خاطر تشویق ها و پشتیبانیش و خاله فهیمه و سارا گلی دختر نازش به خاطر تشویق هاشون تشکر کنم  اما اندر حکایت بعد از مسابقه ... خیلی خسته بودم...
30 بهمن 1390

اندر احوالات این روزا(18بهمن90)

                            آویسا گلی! مامانی دیروز به خاطر خستگی بازی و کم خوابیدن ها خیلی حالش بد بود.ساعت 3بعدازظهر اومدم دنبالت مهد. قرار بود بریم اداره بابا تا از اونجا خونه بریم. وقتی تو رو از خاله سمیه گرفتم داشتی لقمه نون و پنیر می خوردی. خاله سهیلا رو دیدم. گفت: امروز خاله کلاس دیگه اومد. گفت آویسا بیا بغلم. روتو بگردونی ونرفتی. بعد وقتی خاله سهیلا خواست بغلش بری. سریع رفتی. بعد گفت: اهش کن. تو هم زدی تو گوش خاله کلاس دیگه. خندیدم  گفتم خودت بهش گفتی بچه هم حرف گوش کنه دیگه. خلاصه ...
24 بهمن 1390

تعطیلات آخر هفته(22بهمن90)

            دیروز با آویسا گلی رفتیم خونه دایی جان محمد. دایی بهزاد از شمال اومده بود وحسابی با دختر گلی بازی کرد.دایی بهزاد آویسا رو سوار دوچرخه دایی محمد کرد و به جای آویسا رکاب می زد.آویسا هم کلی ذوق کرده بود.خلاصه ساعت 8 شب برگشتیم خونه.سوپی که از قبل برات بار گذاشته بودم میکس کردم و بهت دادم خوردی. خیلی شیطونی می کردی. وهمش می خواستی سفره شام رو جمع کنی. بعداز مرارت های بسیار تو  رو بردم اتاقت و خوابوندم. تا صبح تا دلت خواست بیدار شدی و نمی دونم چرا همش گریه می کردی.یه بار که بلند شدی به پشتت دست کشیدم و نوازشت کردم دوباره خوابیدی ولی تا صبح با فواصل کم بیدار شدی.صبح ه...
24 بهمن 1390

خاطرات روزانه(23بهمن90)

                             اندر حکایات دیروز... سرم رو که از سیستم بلند کردم دیدم ساعت٣:١٠ دقیقه است دوان دوان اومدم طرف مهد.خاله مریم هم طبق همیشه جواب گوشی و تلفن داخلیش رو نمی داد.اول قرار بود بریم پیش عمو ارسطو برای چکاب اما زنگ زدم و منشی اش گفت دکتر تازه از مسافرت اومده و ویزیت نمی کنه.خلاصه قرار شد بریم سر کار بابایی تا از اونجا باهم بریم.آژانس هم ماشین نداشت.وقتی اومدم مهد کنار خاله سمیه منتظر وایستاده بودی.الهی بمیرم بچه ام تا منو دید چه ذوقی کرد.باهم دو تایی اومدیم تا سه راهی علوم ...
24 بهمن 1390